حرف اول ...



 این فقط یه شروعِ سادَس
!!!

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 آبان 1390    | توسط: patsy cline    |    | نظرات()

لب به وصفِ هستیِ ما گشود ...

لبانم حس ندارد ؛ معشوقی دارم ، لب بر لبانم میگذارد ؛ لبانم ، نفسم ، شیرهِ جانم میمکد !
قد خمیده ام ؛ لِه شده ام زیر هیبت معشوق ، وقتی عاشقانه به آغوش میکِشَدم ، بر شانه‌ام چنگ می‌اندازد که میسوزد ، که آتش میزند ...
...  و من ناخن میکشم بر خون خشکیده شانه‌ام و نمک میپاشم که بیشتر سنگینی کند یادِ معشوق بر شانه‌ام !
معشوقی وفادار که بیست‌و اندی سال است ؛ که گویی هزار سال است ؛ مرا تنها نگذاشته و در تختی شکسته شبانه‌روز هم آغوشیم ...
... و من از همان ابتدای وجود هم‌خوابهِ او بوده‌ام و از همان اول بار که در آغوش مادر ، چَشم گشودم بکارتم به معشوقِ سیاه‌پوش وا‌داده ام !
چنان سیاه‌پوش که جز یک پیراهنِ کهنه ، سیاه‌و چرک چیزی بر تنش ندیده ام ...
... و من چنان بر قامت سیاهش دل بسته ام که دیوانه تمامیِ سیاه‌پوشان عالمم !
... و اما میدانم ؛  روزی به اختیار ، از سرِ خستگی از این تکرارِ هم‌آغوشی ، به خیانت ، دل از او خواهم برید و سر به معشوق دیگری خواهم سپرد که او نیز سیاه‌پوش و سرد است ... خاک است ... قبر است ...


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391    | توسط: patsy cline    |    | نظرات()

پایی که می لنگد.

تلویزیون کسی را نشان میدهد که با هیجان مشغول تحلیل سیاسی ست، صدای تلویزیون را خفه میکند و مینشیند روی کاناپه، سیگارش را می تکاند و به نمِ کاغذ دیواری کهنه ی خانه اش خیره میشود. آفتاب پایین آمدست و خانه مشغول خفه شدن در تاریکی...
به پایش دست میکشید و درد راهی که تا نصفه رفته و برنگشته دردی عجیب میگیرد... سه سال میگذرد و کمرش از روزی که تووی سرش زدند راست نشد...
تحلیل گر سیاسی با خنده انگاری چیزی میگوید؛ طاقتش تمام میشود، سیگارش را له میکند.
فردا تلویزیونی که شیشه ی آن خرد شده ست و خون خشکیده ای روی شیشه های آن حالت را به هم میزند روی ارابه ی پیرمردی زندگی شکسته ی جدیدی را تجربه میکند.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391    | توسط: Mehdi Waters    |    | نظرات()

فال

صدای ماشین ها، بوقشان، که هر کدام آنها معنی خاصی داشتند خواب را از چشمش گرفته بودند، پرده را کنار زد، سیاهی بود تووی سیاهی، هر از گاهی نورِ چراغ ماشینی میامد و جایی را روشن میکرد و دوباره میرفت، این تاریکی سالهاست گریبان این شهر را گرفته، دستش را تکیه داده به طاقچه ی پنجره به تاریکی نگاه میکرد، ازین ارتفاع، سیاهی هزار نقشِ این مردم میشد... هزار نقشِ آدمهای خسته که هر کدامشان پرشان به پر دیگری میگرفت و این خستگی مثل یک بیماری واگیردار به همه سرایت میکرد... تووی پیاده رو گربه ای منتظر پس مانده ی غذا بود که با بی شرمی همه ی کیسه را بدرد و گند آدمهای خسته و بی شرم را فردا صبح معلوم کند، سیگاری را گوشه ی لبش گذاشت، ازین تاریکی ها سهمش یک نخ سیگار و یک تخت یک نفره بود و همینطور زل زده بود به سیاهی شهر که انگاری صبح را نخواهد دید، میشد یک طناب به خورشید بست و نگذاشت هیچ وقت در این شهر سیاهی باشد، میشد کاری کرد که این آدمها گندهایشان را درون کیسه ای نکنند و خودشان و گند هایشان را پاک کنند... توی تاریکی روی دیوار روبرو اعلامیه ی فوتی را دید، یادش افتاد شوهر همسایه روبرویی روزی خواست گند هایش را پاک کند و دیگر تووی کیسه برای گربه نیاندازد که دستش بی اختیار به رگش رفت و وقتی بیدار شد، همه جایش سرد بودند و انگاری گربه ی بیشرم آمده بود و خود او را برای معلوم کردن گند امروز دریده بود... به هر صورت مرگ غم انگیز است، ولی وقتی بخواهی خودت را پاک کنی قضیه برایت فرق میکند، بعضی کار ها و مفهوم ها برایت آسان میشود... نگاهش را از پنجره برگرفت، نشست لبه ی تخت و حافظش را باز کرد، سیگارش را تووی زیر سیگاری خاموش کرد و آرام آرام گریه شد... گریه گاهی جرات میدهد: 
صلاح کار کجا و منِ خراب کجا؟               ببین تفاوت ره کَز کُجاست تا به کجا

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391    | توسط: Mehdi Waters    |    | نظرات()

آدم های نیست

انگاری نیستم، راه که میروم جای پاهایم نمی ماند، دست که روی شانه اش میگذارم انگاری نیستم...
در این چار دیواری، خودم را میکوبم و انگاری نه خونی، نه جانی، نه استخوانی... هیچکس نمی داند چم شدست، خودم هم نمی دانم، به خدا نمیدانم... فقط روز که شروع میشود، من نصفه نیمه ام را جمع میکنم و میزنم بیرون، هزار بار چیزی را قورت میدهم و خدا خدا میکنم هوا تاریک شود، تووی نور آدم زود خودش را وا میدهد... شب که میشود کوچه پس کوچه ها را میگیرم، کنار پیرزنانی گم میشوم، دست روی شانه شان میگذارم اما نمی فهمند، انگاری نیستم... آدمی اگر از وسطش ناگهان نیست شود طول میکشد که با آن کنار بیاید... شاید کنار آمدن با این زندگی خود گول زنی باشد... میدانی؟ هیچ کس نمی تواند با خودش کنار بیاید... به خانه که میرسم باز هم انگاری نیستم، خاک همه جای خانه را برداشته، در آینه نگاه که میکنم، چشم ها من نیستم، گونه ها من نیستم، من هرگز اینگونه نبودم، انگاری فهمیدن بعضی چیزها جوری میکندت که هرگز نبودی، هرگز نخواستی باشی... چایِ جوشیده را آرام آرام مک میزنم و پک پک سیگارِ نبودن میکشم، این نبودن ها همه نشانه دارند، یکی َش این است که وقتی کسی دنبالِ تو نباشد، تو دنبال کسی نباشی، انگاری نیستی، مثل دود این سیگار تا سقف نرسیده نیست میشوی...
پنجره ی باز نسیمِ خنکی تووی این هوای گرم لعنتی میزند، ولی خب آدمهای نیست زودی سردشان میشوند و لب و دندانشان می لرزد و سیگار پشت سیگار...
آدمها ی میانه هیچکدامشان هیچی نشدند، آدمی یا باید باشد، یا نباشد، معنی ندارد اینجا چای جوشیده بنوشی و منتظر نباشی... معنی ندارد سیگار روشن کنی نه قبل آغوش نه بعد آغوش...
پنجره باز بوی سقوط میدهد... باید بین هست و نیستِ حقیقی یکی را انتخاب کنی...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 اردیبهشت 1391    | توسط: Mehdi Waters    |    | نظرات()

روزگاری بود

روزگاری بود که همه و همه ی ترسم، سایه ای بالای پنجره بود که به این طرف و آن طرف میخزید، همیشه فکر میکردم کسی از همسایه شبها وقتی که همه خوابیم می آید به خانه مان، میرود و همه چیز را میبرد، در همین فکر ها خوابم میبرد... هیچ وقت این سایه های ترسناکِ دزد را به کسی نگفتم؛ همیشه از مسخره شدن میترسیدم، از اینکه بدانم چیزی هست و دیگران نبینند و من به خاطر دیدنِ سایه ای مسخره شوم...
وقتی برای خود دشمن میتراشی خودت میشوی قهرمان داستان و فکر میکردم چون من میدانم این سایه هست، حتمن او هم میداند که من در کمینش هستم و هیچ وقت جرات نمی کند داخل بیاید و همان بیرون انتظار میکشد و این طرف و آن طرف میرود و سیگار میکشد...
سالها با قهرمان بازی های خیالی خوابم برد و روزگار گذشت و تمام شد...
در روزگاری که نیستیم، یک شب به خانه ی قدیمی سر زدم، همه ی همسایه ها عوض شده بودند و فقد پیرزنی که آن روزگارها هم پیرزن تنها بود در آن کوچه برای خودش زندگی میکرد بود...
شب به اتاق قدیمی آن روزگار تمام شده رفتم و چراغ بیرون را روشن کردم، سایه ها باز هم آمدند و من قهرمان شدم، سیگاری روشن کردم و به سایه ای که سالهای سال پشت پنجره انتظار کشید نگاه کردم... سیگارم را زیر پا له کردم و تمام ترسم را با یک قلپ آب قورت دادم... در را باز کردم و هیچ همسایه ی دزدی در کار نبود، باد بود که چراغ را اینطرف و آنطرف میکرد و سایه های ترسناک می آفرید، باد بود که من را روزگاری قهرمان کرده بود... باز هم باور نمیکردم، وقتی چیزی نیست که مقابلش بجنگی، دیگر قهرمان نیستی... نیمه شب در خانه ی پیرزن را زدم، بعد از چند دقیقه پیرزن خواب آلود در را باز کرد، از او در مورد روزگاری که تمام شد پرسیدم و ملتمسانه میخواستم بگوید که شبها من بودم که می آمدم پشت پنجره تان و این طرف و آن طرف قدم میزدم، ولی از ترس تو نمی توانستم وارد شوم...
ولی به جای همه ی این اثبات قهرمانی های من،لبخندی به من زد و گفت بی خواب شده ای، بیا توو چای بخور...
با یک لبخند، تمام قهرمانی ام را پوچ و یک عمر سینه ی پر را رازِ ترسناکم را مسخره کرد.
دعوتش را رد کردم و آوار خیابان های شهر، دزد خیالی روزگار قهرمانان شهر شدم...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 فروردین 1391    | توسط: Mehdi Waters    |    | نظرات()

چراغ قرمز

پشت چراغ قرمز تووی ترافیک هزار لایه ترمز میکنم، چپ و راست و پشت و جلو ماشین ها خفه ام میکنند، انگاری گیرم انداخته اند و راه فرار ندارم...
65 ثانیه؛ راننده ماشین جلویی دارد سر بغل دستی اش داد میزند، شیشه را بالا میدهد و دهانش بیشتر باز میشود، چراغ قرمز می افتد توی صورتش و اوج میگیرد، ازینجا به بعدش به من مربوط نیست...
48 ثانیه، ماشین بغلی، کز کرده به پنجره، نامجو گوش میدهد و از سیگارش کام میگیرد، انگاری منتظر سبز شدن نیست، انگار در دلش میگوید کاش هیچوقت سبز نشود و آهنگ تمام نشود و سیگار به فیلتر نرسد...
22 ثانیه، ماشین سمت راستی به دختری که از توی این ماشین ها رد میشود چشم چرانی میکند، از سر کار می آید، خسته ست و نیازِ تن چشم هایش را وحشی کرده...
11 ثانیه، ماشین پشتی، یک شاخه گل میخرد، دست فروش از خوشحالی ذوق میکند، راننده بغض میکند... این گل هم تا رسیدن به معشوق از دست رفته می پژمرد.
4 ثانیه...
4 ثانیه...
همینطور روی 4 می ماند و صدای بوق ها امان میبرد، انگار چراغ قرمز خیال رفتن ندارد، شماره ها خسته اند و رفته اند سیگار و چایی بزنند و بی خیال این بوق ها به راننده ها میخنند...
4 ثانیه، کسی خود را میبازد...
4 ثانیه، پیرمردی خسته تر میشود...
4 ثانیه، کسی تووی رابطه میرود...
4 ثانیه، کسی کیفِ زنی را میزند...
4 ثانیه...
4 ثانیه...
یاد حرف پدرم می افتم: "اینا همیشه سرِ 4 گیر میکنن..."
ماشین را خاموش میکنم و توی پیاده رو ها با سیگارم گم میشوم...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 فروردین 1391    | توسط: Mehdi Waters    |    | نظرات()

گوشه های خانه

بی رمق گوشه ی تخت نشسته است و با چشمش به کتابهای گوشه ی اتاقش چشم غره میرفت. چند پاکت سیگار خالی کنارش افتاده بود.
- کاش کمتر بودند، کاش این جلد های لعنتی کمتر بودند، صفحه هاشان کم بود... کاش اسمهاشان انقدر دلم را نمیبردند... کاش همینگوی لعنتی خودش را نمیکشت... اگر کمتر بودند... اگر...
نخی سیگار گوشه ی لبش گذاشت، جورابش را هم پاش کرد. لیوان آب نصفه خورده شده بود، آب لیوان باید تمام میشد.
همیشه میگفت مزخرف ترین چیز دنیا شنیدن در مورد نیمه پر و خالی لیوان است و بعدش خنده ی مسخره ای میکرد.
آنطرف اطاقش شالی نقاشی وار روی سرامیک افتاده بود و از هر طرف که نگاه میکردی چهره ی مغمومی کز کرده گوشه ی پنجره میدیدی... شال را بلند کرد و تا کرد و در کمد گذاشت و محکم در کمد را هل داد... سیگارش به ته کشیده بود و فقد همان پُک اول را زده بود، سیگارش را له کرد...
معمولن جوراب، آخرین لباسی بود که میپوشید، این عادت از برعکس آخرین لباسی بود که در می آورد برایش مانده بود.
چمدانِ کوچکی دم در بود، کلید برق را زد، موسیقی  را برای دیوارها -هم صحبت این سالهایش- قطع نکرد...
- کاش کمتر بودند، کاش کمتر فعل رفتن داشتند، کاش کمتر بودند، کاش میشد با خودم ببرمشان...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 فروردین 1391    | توسط: Mehdi Waters    |    | نظرات()

بازگشت ...

کار به جایی رسید که حتی برایش سنگ قبر خریداری شد  ...
سرانجام زنده ماند ... اما ته مانده عمرش را مردگی میکرد ...
و حتی پنجشنبه ها ، سیاه پوش به گورستان میرفت و اندوهناک ، سر به سنگِ قبر خالی اش میسایید ...

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1391    | توسط: patsy cline    |    | نظرات()

چرک نرده ها

پله های اداره را آنقدر بالا و پایین رفتم که چرک نرده های آن روی دستم نقاشی کشیده ست... مینشینم پشت یک اتاق ها که انگاری این صندلی قرن ها فقط منتظر را کمی بی حوصله تر کرده اند، دستم را باز میکنم و به نقاشی چرک ها نگاه میکنم، دستم عرق میکند و چرک ها روی دستم راه میروند و هر لحظه نقشی میبینم.
پیرمردی عصا به دست میبینم که بازنشسته ی ارتش است، آنقدر به کاپشنِ شسته و رفته ش عادت کرده است که دیگر نه گرمش میشود نه سردش.
نقاشی زنی کارگر میشود که چادر مشکی َش دنباله ی دردی ست که بعد از مریضی و خانه نشینی شوهرش به سراغش آمده؛ در باد همه ی شهر را سیاه میکند...
نقاشی دختری را نشان میدهد که همه ی دلخوشی اش دفترچه ی خاطراتش بود که چند شب پیش مادرش پیدا کرده بود و همه را پاره کرده، اکنون دیگر دلش نه گیتار میخواهد، نه همسایه روبرویی، دلش یک جای امن برای دفترچه خاطراتش و خودکارهای خوش رنگش را میخواهد.
چرک ها می لغزند و میوه فروشی میشوند که همه میوه ها برایش تلخ شده اند، خسته از فریاد زدن، میداند تا امشب همه ی پرتقال هایش میپوسند.
دستم را مشت میکنم و دوباره باز میکنم، نقش ها عوض میشوند و مردی، با کمری راست ولی شکسته، از کافه ای بیرون میزند، یادش نمی آید ساعت چند وارد شده ست، ولی موقع بستن کافه از او خواسته بودند بیرون برود...
ساقیِ ویسکی را نشان میدهد که یک شیشه الکل را به صاحبش رسانده ست، مردک پفیوز او را بعد از گرفتن شیشه، به مامور لو میدهد... او هست و چار سر عائله... زندگیش بوی الکل گرفته...
زوجی را نشان میدهد، که میدانند همه چیز تمام شدست و عادت لعنتی را به جان خریده اند و از سی و پنج سالگی به بعد را هر لحظه شکنجه معنی میکند... سالها آخرین کلمه ی شب هایشان "شب به خیر" است...
پسرکی نشان میدهد، شانزده ساله، اسیر ساق پا، خسته از حمام های بهانه ای... مریض و خسته و نمیداند بیست سالگی برای او فاجعه خواهد بود... در اینترنت با دست چپ سِرچ میکند...
زنی تنها و مستقل که هر سال از ترس نگاه های همسایه، خانه َش را عوض میکند و شعرهایش از ترس، عشق نمی شناسند...
دانشجویی که خوابگاه به او نرسیده و قاچاقی از روی فنس ها میپرد و توی نمازخانه شب را تا صبح سیگار میکشد و به تعهد نامه ی بخش سیاسی دانشگاه فکر میکند و فردایش با 4 تا کلوناز پام به خواب میرود.
مغزم سوت میکشد، چرک ها را روی شلوارم پاک میکنم، دیگر به نرده دست نمیزنم، میزنم بیرون و سیگاری روشن میکنم... تاکسی خبر میکنم.
راننده تاکسی رفتن را خوب میداند، نمیپرسد... مرا میبرد... گازش را میگیرد و بد جور میرود.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 فروردین 1391    | توسط: Mehdi Waters    |    | نظرات()

هیچی یاد نگرفتیم، هیچی.

مادر همیشه وقتی بچه سه چار ساله شیطونی می بیند ذوق میکند، میگوید : "خب بچه باید بچگی بکنه دیگه" همیشه این را به مادر بچه میگوید، مادری که عاشقانه عاصی ست، یادم میرود به بچگی هایم، شیطنت خاصی یادم نمی آید، من اصولن تا هجده سالگیم مثل آدم بزرگ ها رفتار کردم. همیشه عاقل، سحرخیز و منظم بوده ام. عجیب است بعد هجده سالگی دقیقن زمانی که فکر میکردم بزرگ شده ام بچگیم آغاز شد. اکنون سالها پیر میشوم و بیشتر بچگی میکنم و یاد حرف مادر می افتم که " خب بچه باید بچگی بکنه دیگه" و اندکی به خودم تسکین می دهم. سیگاری میکشم و به نخ نخ موهای سفیدم در آینه خیره میشوم و بچگی میکنم...

نوشته شده در تاریخ شنبه 26 فروردین 1391    | توسط: Mehdi Waters    |    | نظرات()

وحشی صحرایی کنج باغچه !

اون گوشه موشه های باغچه یه آلاله وحشی در اومده ! میخوام بی محلی کنم اما چشمک میزنه . دل نازکه ، قشنگه ، دوس داشتنیه ! میخوام  بگیرمش تو دستام  . اصن دلم میخواد بزارمش رو موهام  . 
میدونی  وقتی بچینیش به نیم ساعتم نمیکشه که میمیره . همینجوریش هم چند روزی بیشتر مهمون این باغچه نیست ...
میدونی ، این حیوونکی های وحشی آدمُ بد جور میذارن تو بلا تکلیفی . چه بچینیشون چه نه ، رفتنیَن ! 
میشه نقاشیشون کرد و زد به دیوار ؛
 میشه شعرشون کرد و نوشت تو دفتر  ؛
میشه خاطرشون کرد ؛
یا میشه نادیده گرفت و دل کَند و فراموششون کرد ...
اون که رفتنیه ... خودتیو خودت ... 

نوشته شده در تاریخ شنبه 26 فروردین 1391    | توسط: patsy cline    |    | نظرات()

... !

ته مایه مغزش ، پخش بر میز تحریر قدیمی ، خاک میخورد ...
برق نگاهش رو به زوال است ...
بر دیوار سینه اش سنگ میکوبند ...
- کسی خانه نیست ؟
+ بر سنگ قبر که نمیکوبند ! فاتحه بخوان !

نوشته شده در تاریخ جمعه 25 فروردین 1391    | توسط: patsy cline    |    | نظرات()

گنگ !


 میرسد روزی ، رو به دیوار بنشینی و تمامی ابعاد نگاهت به همان دیوار خلاصه شود . بی هم زبانی را بهانه کنی و لب به سخن بگشایی . سراسر مساحت دیوار گوش شود و تو داستان را از ابتدای حیاتش باز گویی ...
دیوار نه از سنگینی راز کلامت بلکه تنها از سنگینی نگاهت به خود لرزد و خاک شود ...
و تو بر ویرانه اش دست سایی و مشتی خاک همسفر باد کنی ... 
خاک آلود از ویرانه هم نشینت دل ببُری ...
میرسد روزی ، بدانی گوش هیچ سنگی بدهکار تو نیست ...
جماعت طلبکار با چهره ای در هم کشیده بر روحت لگد بکوبند و بگذرند ...
تکه ای از خودت را ببینی کف کفش رهگذری نا آشنا ، از وحشتِ جاده ، فریاد میکشد ...
تو به  پارهِ روحت لبخند بزنی و روی بر گردانی ...
و تو با تمام وجود ، سوالی بیجواب شوی ...
- جماعت به مقصد میرسد ؟! 
شب میرسد !

نوشته شده در تاریخ جمعه 25 فروردین 1391    | توسط: patsy cline    |    | نظرات()

در سرم صدا به صدا نمیرسد !

 هزاران صدا در سرش میپیچید و بی رحمانه به آرامش خوابش چنگ می انداخت . صدا خواب را از چشمانش ربود و در تاریکی چشم گشود . به نظر حوالی صبح می آمد ولی هنوز آفتاب به شمعِ شب ، فوت نیانداخته بود . بر جایش نشست . صدا بود که بر پشت افکارش تازیانه میزد و چشمانش کم فروغ و بی سو . از تشنگی گلویش میسوخت و عرق سردی بر پیشانیش جاری بود. برخاست ، لیوان آبی سر کشید و لیوانی دیگر و دیگری و دیگری ... تشنگی امانش را بریده بود . دلش دود می خواست . به سمت پاکت سیگاری که از قبل میدانست تهیست ، رفت . تلنگری به پاکت زد و پاکت به زمین افتاد . پای میز رو به پاکتِ خالی نشست . چقدر خوب میشنید . صدای ترق تروقِ تخت زوج طبقه هفتم ... صدای تِق تِق تسبیح پیرزن طبقه اول ...

نهیب زد و بلند شد . شال سیاهی به سر کرد و از در خارج شد .
- لعنت به تو ... آسانسور بی مصرف ...
روانه راه پله شد . چقدر صدا در پیچ و خم پله ها میپیچید و به او میرسید . پاگرد به پاگرد چراغ ها را روشن مینمود اما هیچ نمیدید . گویی صدا سوزن میشد و در چشمانش فرو میرفت و او تنها میشنید ، صدای تخت از طبقه هفتم ... صدای تسبیح پیرزنِ طبقه اول ...

از نفس افتاده به درِ خانه پیرزن رسید . گلویش از تشنگی میسوخت . دست بر دستگیره خانه پیرزن نهاد . صدای تق تق تسبیح ، بر سرش میکوبید و پیرزن زیر لب نجوا میکرد : سبحان الله ... سبحان الله ... ! عطر گلِ جانماز پیرزن در مشامش میپیچید . به راه افتاد و راهی کوچه شد و تنها صدا بود که همراهیش میکرد . صدای تخت از طبقه هفتم ... صدای تق تق تسبیح از طبقه اول ...

لَنگ میزد و تلو تلو میخورد . به کِرکِرهِ خالی بقالی نزدیک خانه دست کشید . دلش دود میخواست . راه به سوی خیابان کشید و صدا بود که درونش میپیچید . پشت سرش ، سایه ای سنگینی میکرد . از حرکت باز ایستاد . بی آنکه نگاهی به پشت بیاندازد ، لنگ لنگان بر سرعتش افزود . صدا ، سایه ای بود که قدم به قدم به دنبالش می آمد . در روحش میپیچید و در سرش غلغله به پا میکرد . دست بر گوشهایش نهاد ... هیچ نمیدید ... تنها صدا بود که چون پیچک در او میپیچید  ... صدای قدم های سایه ... صدای تخت ... صدای تق تق تسبیح ... بـــــــــــووووووق ... و یک دنیا نور !

یک ساعت بعد ، سیگاری روشن به دست ، به درختی تکیه داده بود و آرام از سیگارش کام میگرفت . در سمت دیگر خیابان ملافه ای سفید بر کالبدی کشیده شده بود و جمعیتی نظاره گر و شالی سیاه که با حرکت ماشین های عبوری از خیابان ، رقص جنون به پا میکرد !

کالبد نقش بر زمین ... تختِ مرتب و خالی و طبقه هفتم ... تسبیح آویخته بر دیوار طبقه اول ... چقدر خوب میدید ...

نوشته شده در تاریخ جمعه 25 فروردین 1391    | توسط: patsy cline    |    | نظرات()

فصلی نو ...

و جمعه های خیس به پایان رسید ...
دیگر آفتاب به مغزِ سر تیغ میکشد ...
کنجی ، در سایه ای مینشینی و در حسرت نسیمی خنک ، آه میکشی !
خزان ، کنج گنجه ، لا به لای لباس های زمستانی خستگی از تن به در میکند ...
برگ درختان هلهله به پا میکنند که برخیز ! خزان ، سر بر شانه تنهاییت ، آرمیده ...
نسیم ، کشان کشان تن به جاده میسپارد ... با زبانی از عطش خشکیده اشاره میکند ... بیا که مقصد همین نزدیکیست ! 
و تو وا مانده ای و خیالت به سویی دیگر ، پرت میرود ...

نوشته شده در تاریخ جمعه 25 فروردین 1391    | توسط: patsy cline    |    | نظرات()